برای قندکم

منتظر قندکی هستم

هنوز منتظرم

 

منتظر جوابی از دور دستها

از اون وره آبها کوهها جنگلها هههههههههه یکی ندونه میگه

وا حالا مگه قرار از کجا خبر بهش برسه که اینقدر دوره

برای من که دارم انتظار میکشم دوره

اصلا مهم نیست کجا باشه

همین اهواز هم که باشه ولی چون منتظرم

سخت و خسته کنندست

۵ شنبه رفته بودیم جشن نامزدی

وووووووووووای اون نی نی ها بودنااااااااا که گفتن ماله پسر عموی رضاست

گفتم می خواستن برن از پرورشگاه بچه بیارن بعد برای بار آخر ای وی اف میکنن و جواب آز + می شه

همونا

تو جشن نی نی ها رو دیدم البته فقط پسمله رو دخمله رو نیاورده بودن چون نمی شد هر دو رو با هم بیاره

اینقدر نی نی موش بووووووووود که نگو نمی دونم چرا وقتی نی نی رو بغل باباش دیدم گریم گرفت

خوشحال شدم

یه طوری شدم

گفتم آخیییییییی الهی

عزیزم این امیر حسینهههههههه

انگشتم رو کشیدم به صورتش و بوسیدمش

خیلی ظریف بود یه شورت جین با بلوز آستین کوتاه تنش کرده بودن اینقدر بامزه شده بود

به مامانش گفتم چرا دخملت رو نیاوردی گفت آخه دخملم خیلی آرومه برای همین گذاشتمش پیش مامانم ولی این چون خیلی بی تابه و آروم و قرار نداره آوردمش با خودم

همه دورشون بودن و هر جا می رفتن از بغل مامان و باباشون می قاپیدنشون و کلی قربون و صدقه شون می رفتن

خیلی خوشحال بودم برای مامان و باباش خیلی مهربون و صمیمی هستن

وقتی نی نی رو دیدم خدا رو شکر کردم به خاطر  اینکه هیچ کس فکر نمیکرد اینا بچه دار بشن دکترها آب پاکی رو ریخته بودن روی دستشون ولی الان به خواست خدا دو تا نی نی بودن

یه دخملی (ریحانه) یه پسملی (امیر حسین) خدا رو شکر

از شادیشون همه شاد بودن و بعض و اشک شادی رو تو بعضی چشمها می شد دید

بالاخره یه روزی هم این شادی نصیب من و رضا میشه

میدونم و مطمئنم

به امید اون روز

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin