برای قندکم

منتظر قندکی هستم

قرار بود تو این هفته جواب دکترهای اون ور بهمون بدن

ولی متاسفانه نشد

گفتن ٢ هفته دیگه

بازم باید صبرکنم

امیدوارم جوابشون خوب باشه نمیدونی وقتی یاد جواب دکترهای اون ور می افتم چه حالی بهم دست میده همش میگم نکنه جوابشون چیزی باشه که من ازش وحشت دارم بعد یه کمی فکر میکنم و میگم خب اگه هم باشه راهی نیست و راهیه که باید رفت

چقدر بده که آدم یه کاری رو دوست نداشته باشه

و تازه ازش متنفر باشه و بترسه و مجبور باشه انجامش بده ناراحتگریه

لابه لای تمام این ناراحتی ها یه نور امید تو دلم هست یه چیزی مثل یه صدای خیلی ضعیف که میگه نترس

نمی دونم چیه ؟

کیه؟

ولی خوبه و دوستش دارم تا حالا به خاطر اون صدا بوده که مقاوم بودم و طاقت اوردم

هر وقت نا امید می شدم اون حس یا صدا میاد سراغم و میگه  نگران نباش بازم ادامه بده حتما موفق میشی و یه راه جدید جلوی پام باز میشد

گرچه هر راهی که بود آخرش به بن بست راه پیدا میکرد ولی خب اینم یه تجربه ست و راهیه که باید می رفتیم

شاید باید کلی از این راهها رو امتحان کنیم تا به راه اصلی برسیم

نمی دونم چرا بعضی وقتا منتظر یه معجزه هستم

یه حس غریبیه ولی قشنگه

میدونم همه اینا کاره خداست می خواد ما ناامید نشیم

خب منم ادامه میدم ولی ترسم خیلی زیاده نمی دونم برای مقابله با این ترس از اسم ای وی اف و میکرو و ...... چکار کنم

یه عین کابوس وحشتناک هستن برام اصلا تا اسمشون میاد خودم رو روی تخت بیمارستان با یه شکم آب آورده تصور میکنم و تمام بدنم می لرزه و چشمام رو می بندم و باز میکنم و وقتی خودم رو در حال حاضر می بینم خدا رو شکر میکنم

اگه دکترا اون ور گفتم که تنها راه فقط میکرو هستش مجبورم 1 الی 2 ماهی روی خودم کار کنم و

خودم

بدنم

فکرم

رو آماده کنم و کلا از دید مثبت به این قضیه نگاه کنم

میدونی چیه بعضی وقتا تو کار خدا می مونم

میدونم چیزی رو که می خوام بگم حرف و سوال خیلی هاست

ولی خیلی برام عجیبه

چرا خدا به بعضی بچه میده که لیاقتش رو ندارن و حتی به خاطر این نعمت و هدیه قشنگ شکر خدا رو به جای نمیارن

مثل یکی از همین فامیلای رضا خانومه بارداره 2 ماهشه رفته یه عالمه زعفران دم کرده و خورده که بچه رو سقط کنه!!!!!!!!!!!!!!!!

یه عالمه سوال تو ذهنم هست

خدایا تو که به همه چیز آگاهی

پس چرا؟؟

میدونی اگه این نعمت قشنگ رو به من و رضا میدادی ما چکارا که نمیکردیم براش

من هر روز سجده شکر رو به جای می آوردم و رضا هم که میدونی از خوشحالی رو زمین بند نمیشد

اون وقت اون زن و شوهر همش به جون هم افتادن و با هم دعوا میکنن و خانومه میره زعفران می خوره

یا اینکه دیدم خانوادهایی رو که توان نگهدای یه بچه رو هم ندارن اون وقت 8الی 9 تا بچه دارن و هی ناخواسته باردار میشه و کارش به جایی میکشه که بچه هاش رو به این و اون ببخشه یا بزاره بهزیستی !!!!

عقل من که به این چیزها قد نمیده لابد خودت میدونی داری چکار میکنی

شکرت

و منو ببخش به خاطر این چیزهایی که گفتم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin