برای قندکم

منتظر قندکی هستم

سلام

خیلی وقته آپ نکردم چرا؟

چون حال و حوصله زیادی نداشتم حالا بازم چرا؟

1) چند روزه دیگه باید برم برای ای یو ای.

2) خونمون رو دوست ندارم!!!

میدونی مامانی از رفتن به مطب دکتر بدم میاد آخه وقتی میرم اونجا محیط یه طوریه یه شکل عجیب و غریبه انگاری دل گیره نمیدونم شایدم من اینجوری می بینم ولی نه باور کن دل گیره این دکتری که من میرم فلوشیب نازایی هستش و اکثر خانمهایی که میان اونجا مشکل دارن حالا یا خودشون یا شوهراشون بهرحال همه برای یه بدست آوردن یک نتیجه میان اونجا و اونم نینی هستش

نگاهاشون پر از سواله. یه عالمه عکس دکتر زده به دیوار که بچه های ای وی اف و ای یو ای هستن نمیدونی بعضی از خانمها چجوری به اون عکسها نگاه میکنن دله آدم آتیش میگیره تازه دربارشون سوال هم می پرسن و هی به هم دیگه نشون میدن میگن ببیند خدا این نی نی رو بعد از 12 سال به مامان و باباش داده منکه وقتی میرم مطب از اول تا آخرش سرم عین این تازه عروسهای خجالتی پایینه اصلا دوست ندارم سوال و جواب بشم چون تا سرت رو میکنی بالا و نگات با نگاهه یکی دیگه گره میخوره ازت می پرسه مشکلت چیه؟؟؟ و باید این چند سال رو براش توضیح بدی.

قراره تو این هفته برم برای سونو و بعدش هم زدن آمپول (مراحلش رو خوب بلدم چون چند ماه پیش همه رو انجام دادم ) بعد بازم سونو و تعیین روز ای یو ای

خدایا شکرت

حالا چرا خونمون رو دوست ندارم

خوده خونه رو دوست دارم داخلش قشنگه ولی کوچه و محلش رو دوست ندارم بابایی میگه چون به اون خونه و محل عادت کرده بودی اینجوری فکر میکنی ولی نه باور کن واقعا دوستش ندارم همش دلم پیش اون خونه قبلیه همش میگم عجب اشتباهی کردم از اونجا اومدم بیرون میتونستم بازم توش بمونم آخه خونه ماله بابا بزرگ بود و بعد از خرید خونه بابا بزرگ بهمون گفت اگه دوست دارین میتونید تو این خونه بمونید و ما میرم تو خونه شما ولی نمیدونم چم شد گفتم نه !

دوست داشتم تو زندگیم یه تغییری بوجود بیاد آخه 8 سال بود تو اون خونه زندگی می کردیم از سال 81 تا همین تقریبا سه ماه پیش همه خاطراتم ماله اون خونه ست از روزی که اومدم اهواز

از روزهای اول ازدواج

 از خاطرهای تلخ و شیرین

 بابا بزرگ بعد از رفتن ما اون خونه رو تغییرش داد یعنی خوشگلترش کرد کابینت هاشو عوض کرد سرامیکش کرد با اینکه خیلی تمیز بود ولی  کلا دستی به سر و روش زد و حسابی خوشگلش کرد چند روزه پیش رفتم توش که ببینم چکارش کرده وقتی وارده حیاط مجتمع شدم انگاری یکی دست گذاشت روی گلوم می خواستم خفه بشم

وارده خونه که شدم تصویر خونه قبلی خودمون اومد جلوی نظرم با اینکه خیلی خوشگلتر شده بود، من خونه روبه شکل همون خونه قبلی می دیدم ایستادم وسطش و یه نگاهی به کل خونه انداختم تو راهروش خودم و بابایی رو می دیدم تو پذیرایی تو اتاق خواب تو آشپزخونه همه و همه جا برای من پر از خاطره بود واقعا چقدر دل کندن از خاطرات سخته ولی بازم خدا رو شکر میکنم که اون خونه فروخته نشد (قصد فروشش رو داشتن آخه) و بابا بزرگ بعد از بازنشست شدنش تصمیم گرفتن برای زندگی بیان اونجا حالا من میتونم مرتب برم اونجا و خونه ای رو که برام پر از خاطره ست رو ببینم

مامانی امیدوارم این دفعه به لطف و یاری خدا تو بیای پیشمون من توکلم به خداست و میگم تا اون نخواد هییییییییچ اتفاقی نمی افته ولی بابایی خیلی استرس داره چیزی نمیگه هاااااااا ولی اینو از حرکتاش از شب بیداری هاش از آه گفتناش می تونم بفهمم از ای یو ای هم هیچی بهش نگفتم، گفتم ولش کن تا روزی که قراره برم مطب خیلی عادی آماده میشم و میگم دارم میرم دکتر همین.

خلاصه میخوام کلی خونسرد باشم و عادی رفتاد کنم میدونی هر بار نتیجه منفی برای اون یعنی نابود شدن .

خدایا بازم به امید تو

پی نوشت:

ساناز عزیز سلام

خلی خوشحالم که بازم به وبم سر میزنی اون رازی رو که گفتی چیه؟ اگه وب داری آدرسش رو برام بزار ولی اگه بلاگفاست من نمی تونم کامنت بزارم به اون آدرسی هم که دادی (کلوب) نتونستم وارد بشم

از دوستان بلاگفایی بازم معذرت میخوام که نمی تونم براشون کامنت بزارم و بابت کامنت هاشون تشکر کنم همچنین از علی و ونوس عزیز وبتون رو مرتب می خونم ولی نمی تونم کامنت بزارم

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin