برای قندکم

منتظر قندکی هستم

سلام به دوستای عزیزم

ممنونم

از همتون که به من لطف دارین

روی ماهتون رو می بوسم

دیشب قرار بود برم تهران بلیط هم گرفته بودم قرار بود من با مامان رضا بریم

ولی صبح دیروز یه ویزیت شدم پیش یکی از دکترهای خوب اهواز به اسم نازنین مهرداد تعریفش رو زیاد شنیده بودم و شنیده بودم که می تونه کاری کنه که شکمم آب نیاره دیروز ساعت 12 نوبت داشتم رفتم

دکتره خیلی مهربون و با حوصله ای بود همینطور پرستارهایی که اونجا بودن

بهش گفتم که شکمم آب آورده گفت یه آزمایش جدید هست که مخصوص کسانی مثل شما هستن

این آز رو برات می نویسم ببینم جوابش چیه (امروز صبح رفتم آز دادم جوابش 15/8/ آماده میشه)

می تونم داروها رو با دوز بسیار پایین بهت بدم و روزی یکی بیشتر استفاده نکنی (بصورت طبیعی باید روزی 3 تا باشه) و یه داروی جدید اومده که اون برای شما عالیه

گفت تا جایی که می تونه کمکم میکنه که شکمم آب نیاره

برای همین منم دیروز بعد از ظهر رفتم و بلیط ها رو کنسل کردم دیگه تهران نمی رم

همین اهواز ادامه میدم

تا خدا چی بخواد

ولی نمیدونم چرا خوشحال نیستم یه چیزی ته دلم هست که نمی تونم بیانش کنم

بعضی وقتا به گذشته ها فکر میکنن به اون همه دردی که کشیدم درسته که باید فراموش کنم و به فکر آینده باشم ولی دست خودم نیست تا پام به مطب دکتر باز میشه این احساس خفگی و بغض میاد سراغم

دوست دارم از همه چی فرار کنم

حتی از قندک

دوست دارم برای خودم زندگی کنم ولی وقتی به اطرافم نگاه میکنم و می بینم خیلی ها منتظره حرکت من هستن که به آرزوشون برسن نمی تونم کوتاهی کنم

تا حالا براتون اتفاق افتاده که به خاطر خیلی از مسائل یا به خاطر افرادی که تو زندگی تا حدودی نقش دارن،از خود گذشتگی بکنید؟

حتما شده

منم به خاطره همون افراده که می خوام برم سراغ قندک وگرنه راستش رو بگم خیلی وقته که دوست ندارم برم دکتر دوست دارم دیگه دکتر نرم و بزارم هر وقت خدا خودش خواست بهمون بده خسته شدم از دکتر رفتن و مراحل تکراری و طی کردن از استرساش بدم میاد ذره ذره وجودم رو از درون نابود میکنه

همش استرس و اضطراب یادم نمی ره اون 3 دفعه قبلی رو با چه امیدی پیش رفتم و آخرش با اشک و بستری شدن تمام شد.

میدونم که ممکنه اون اتفاقها برام پیش نیاد و این دفعه بر خلاف دفعه های قبل باشه ولی این چیزی ه که درونم شکل گرفته و همیشه با هامه بخصوص تو مطب دکترا که پا می زارم

نمی دونم عزیزانم چی بگم

خودم رو سپردم دست تقدیر و روزگار

ببینم چی برام رقم زده

89/8/24بازم نوبت دارم پیش دکتر مهرداد ساعت 8 صبح برای سونو و این جور کارها یعنی پیش به سوی میکرو اینجکشن

این کلمه چقدر برام آشناست !!!!! و چقدر غریب

سال 87 وقتی رفتم برای این کار چقدر خوشحال بودم ولی دریغ از اینکه چی انتظارم رو میکشه

بازم دارم میرم سراغش این دفعه به خواست خودم نیست به ظاهر لبخند می زنم و با پاهای خودم میرم

ولی دلم همراهم نیست اونو به زور با خودم می برم 

8/24که بر دکتر بهم داروها رو میده

داروهایی که باید منتظره عکس العملشون بود

یعنی این داروهای جدید می تونن به من کمک کنن

دکتر گفت تا اونجایی که می تونه کمکم میکنه ولی تضمین نمیکنه

خب حق داره هیچ دکتری تضمین نمیکنه تازه یه رضایت نامه هم بهم داد  که امضاء ش بکنم

ترسو نیستم ولی از درد آب آوردن شکم وحشت دارم چون دردش علاوه بر اینکه جمسی ه ، روحی هم هست

ببیند چند ساله از این ماجرا می گذره و من هنوز فراموش نکردم

خدا بزرگه

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin