برای قندکم

منتظر قندکی هستم

دارم میرم خونه مامان بزرگ رضاااااا

 

چرا؟

چونکه بنده خدا حالش خوب نیست بیمارستان بستریه و من و رضا با مامانش داریم می ریم دیدنشون

خونه شون شهرکرده میریم پیشش که دخترش یعنی مامان رضا ازش مراقبت کنه منو رضا هم این وسط از فرصت استفاده میکنیم و دوباره میررررررررررریم تو دشت و دمن نیشخند

پس تا هفته دیگه باااااااااااااای

دخملای خوبی باشین

منو یادتون نره

راستی یه چیزه دیگه

می خوام دکترم رو عوض کنم

و ای وی اف کنم اونم با ارادی آهنین

حالا بعدا میام میگم چرا و چی شد و چطوری ووو.......

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

هنوز منتظرم

 

منتظر جوابی از دور دستها

از اون وره آبها کوهها جنگلها هههههههههه یکی ندونه میگه

وا حالا مگه قرار از کجا خبر بهش برسه که اینقدر دوره

برای من که دارم انتظار میکشم دوره

اصلا مهم نیست کجا باشه

همین اهواز هم که باشه ولی چون منتظرم

سخت و خسته کنندست

۵ شنبه رفته بودیم جشن نامزدی

وووووووووووای اون نی نی ها بودنااااااااا که گفتن ماله پسر عموی رضاست

گفتم می خواستن برن از پرورشگاه بچه بیارن بعد برای بار آخر ای وی اف میکنن و جواب آز + می شه

همونا

تو جشن نی نی ها رو دیدم البته فقط پسمله رو دخمله رو نیاورده بودن چون نمی شد هر دو رو با هم بیاره

اینقدر نی نی موش بووووووووود که نگو نمی دونم چرا وقتی نی نی رو بغل باباش دیدم گریم گرفت

خوشحال شدم

یه طوری شدم

گفتم آخیییییییی الهی

عزیزم این امیر حسینهههههههه

انگشتم رو کشیدم به صورتش و بوسیدمش

خیلی ظریف بود یه شورت جین با بلوز آستین کوتاه تنش کرده بودن اینقدر بامزه شده بود

به مامانش گفتم چرا دخملت رو نیاوردی گفت آخه دخملم خیلی آرومه برای همین گذاشتمش پیش مامانم ولی این چون خیلی بی تابه و آروم و قرار نداره آوردمش با خودم

همه دورشون بودن و هر جا می رفتن از بغل مامان و باباشون می قاپیدنشون و کلی قربون و صدقه شون می رفتن

خیلی خوشحال بودم برای مامان و باباش خیلی مهربون و صمیمی هستن

وقتی نی نی رو دیدم خدا رو شکر کردم به خاطر  اینکه هیچ کس فکر نمیکرد اینا بچه دار بشن دکترها آب پاکی رو ریخته بودن روی دستشون ولی الان به خواست خدا دو تا نی نی بودن

یه دخملی (ریحانه) یه پسملی (امیر حسین) خدا رو شکر

از شادیشون همه شاد بودن و بعض و اشک شادی رو تو بعضی چشمها می شد دید

بالاخره یه روزی هم این شادی نصیب من و رضا میشه

میدونم و مطمئنم

به امید اون روز

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

قرار بود تو این هفته جواب دکترهای اون ور بهمون بدن

ولی متاسفانه نشد

گفتن ٢ هفته دیگه

بازم باید صبرکنم

امیدوارم جوابشون خوب باشه نمیدونی وقتی یاد جواب دکترهای اون ور می افتم چه حالی بهم دست میده همش میگم نکنه جوابشون چیزی باشه که من ازش وحشت دارم بعد یه کمی فکر میکنم و میگم خب اگه هم باشه راهی نیست و راهیه که باید رفت

چقدر بده که آدم یه کاری رو دوست نداشته باشه

و تازه ازش متنفر باشه و بترسه و مجبور باشه انجامش بده ناراحتگریه

لابه لای تمام این ناراحتی ها یه نور امید تو دلم هست یه چیزی مثل یه صدای خیلی ضعیف که میگه نترس

نمی دونم چیه ؟

کیه؟

ولی خوبه و دوستش دارم تا حالا به خاطر اون صدا بوده که مقاوم بودم و طاقت اوردم

هر وقت نا امید می شدم اون حس یا صدا میاد سراغم و میگه  نگران نباش بازم ادامه بده حتما موفق میشی و یه راه جدید جلوی پام باز میشد

گرچه هر راهی که بود آخرش به بن بست راه پیدا میکرد ولی خب اینم یه تجربه ست و راهیه که باید می رفتیم

شاید باید کلی از این راهها رو امتحان کنیم تا به راه اصلی برسیم

نمی دونم چرا بعضی وقتا منتظر یه معجزه هستم

یه حس غریبیه ولی قشنگه

میدونم همه اینا کاره خداست می خواد ما ناامید نشیم

خب منم ادامه میدم ولی ترسم خیلی زیاده نمی دونم برای مقابله با این ترس از اسم ای وی اف و میکرو و ...... چکار کنم

یه عین کابوس وحشتناک هستن برام اصلا تا اسمشون میاد خودم رو روی تخت بیمارستان با یه شکم آب آورده تصور میکنم و تمام بدنم می لرزه و چشمام رو می بندم و باز میکنم و وقتی خودم رو در حال حاضر می بینم خدا رو شکر میکنم

اگه دکترا اون ور گفتم که تنها راه فقط میکرو هستش مجبورم 1 الی 2 ماهی روی خودم کار کنم و

خودم

بدنم

فکرم

رو آماده کنم و کلا از دید مثبت به این قضیه نگاه کنم

میدونی چیه بعضی وقتا تو کار خدا می مونم

میدونم چیزی رو که می خوام بگم حرف و سوال خیلی هاست

ولی خیلی برام عجیبه

چرا خدا به بعضی بچه میده که لیاقتش رو ندارن و حتی به خاطر این نعمت و هدیه قشنگ شکر خدا رو به جای نمیارن

مثل یکی از همین فامیلای رضا خانومه بارداره 2 ماهشه رفته یه عالمه زعفران دم کرده و خورده که بچه رو سقط کنه!!!!!!!!!!!!!!!!

یه عالمه سوال تو ذهنم هست

خدایا تو که به همه چیز آگاهی

پس چرا؟؟

میدونی اگه این نعمت قشنگ رو به من و رضا میدادی ما چکارا که نمیکردیم براش

من هر روز سجده شکر رو به جای می آوردم و رضا هم که میدونی از خوشحالی رو زمین بند نمیشد

اون وقت اون زن و شوهر همش به جون هم افتادن و با هم دعوا میکنن و خانومه میره زعفران می خوره

یا اینکه دیدم خانوادهایی رو که توان نگهدای یه بچه رو هم ندارن اون وقت 8الی 9 تا بچه دارن و هی ناخواسته باردار میشه و کارش به جایی میکشه که بچه هاش رو به این و اون ببخشه یا بزاره بهزیستی !!!!

عقل من که به این چیزها قد نمیده لابد خودت میدونی داری چکار میکنی

شکرت

و منو ببخش به خاطر این چیزهایی که گفتم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام و 100 سلام به قندکم و همه دوستان عزیز

صبح کله سحری می خواستم برای یکی از دوستان بلاگفایی کامنت بزارم که دیدم نمیشه

یعنی دوباره این بلاگفا چش شدههههه می خواستم سال نو رو بهش تبریک بگم

دوستان بلاگفایی ببخشید که نمی تونم کامنت بزارم و سال نو رو تبریک بگم از همینجا بهتون تبریک میگم

ساللللللللللللللل 1389 مباررررررررررررررررررررک

سال پر برکت و پر از سلامتی براتون آرزو میکنم

این عکس سفره 7 سینمونه

 

این ماهی قرمزی رو گذاشتم وسط سبزه ها که کیف کنه نیشخند

خدا کنه امسال به آرزومون برسیم و از این دکتر رفتنا دیگه راحت شیم خیلی سخته که بخوام دوباره همه اون مسائل رو تکرار کنم و برگردم به نقطه اول

قراره تو این هفته جواب دکترهای اون ور رو بهمون بدن

خدا کنه جوابشون چیزی باشه که دوست دارم

آمین

نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin