برای قندکم

منتظر قندکی هستم

سلام

دیروز می خواستم آپ کنم ولی پرشین نمیدونم چرا یاری نمیکرد باهام

خب از دکتر بگم:

چهارشنبه رفتم دکتر مطب طبق معمول همیشه شلللللللوغ بود از ساعت 5:30 تا 8:30 منتظر بودم وقتی منشی صدام کرد جدولی که تو کیفم (مربوط میشه به ای یو ای اون دفعه) بود آوردم بیرون و گرفتم دستم به دکتر سلام کردم و وقتی منو دید گفت پروند ات رو ببینم !!!! بعد گفت جدولت همراهت هست گفتم بله گفت ببینم

دید و گفت : شما اصلا بیا یه کار بکن همسرتون بره از اول یه آز مجدد بده من ببینم باید براتون چکار کنم!! گفتم یعنی چی خانوم دکتر گفت شما یه بار ای وی اف کرده بودین که نشده و یه بار ای یو ای درسته؟

گفتم بله

گفت خب بهتره یه آزمایش مجدد بده همسرتون ببینم وضعیتش چطوره اگه همونطوریه که ای یو ای بشی اگه بدتر شده که باید ای و اف بشی !!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واااااااااااااایییییییییی خدااااااااااااایا مطب دوره سرم تاب میخورد ای وی افففففففف نههههههه

گفتم چییییییییی ای وی اف خانوم دکتر من یه بار این کارو کردم و شکمم آب آورده گفت بله میدونم با قرمز توی پروندت دورش خط کشیدم گفتم خب و اگه دوباره آب بیاره چی؟

گفت هیچی ! ممکنه دوباره آب بیاره ولی این بار آمپولهایی که بهت می زنیم همه تحت نظر دکتر خواهد بود و با دوز پایینتر گفتم یعنی آب نمیاره شکمم گفت چرا میاره ولی کمتر خدایااااااا محاله من نمی تونستم قبول کنم مگه قرار نبود با هم بریم دکتر مگه قرار نبود تو همراهم باشی پس چی شد اینطوری؟!

همونجا توی مطب زدم زیرگریه داشتم خفه میشدم اگه گریه نمیکردم سکته میکردم دکتر بهم گفت چی شده عزیزم من فقط گفتم ممکنه ای وی اف لازم باشه چرا گریه میکنی

گفتم دکتر آخه اون دفعه خییییییییییییلی درد کشیدم من از ای وی اف خاطره وحشتناکی دارم از تخلیه آب شکمم واقعا دردناک بود بی هوش نمیکنن بی حس نمیکنن و همینطوری اشکام سرازیر میشدن دلم برای خودم سوخت خیلی زیاد دکتر کلی باهام حرف زد ولی من آروم نمیشدم آخر سر گفتم مرسی دکتر باشه آزمایش مجدد رو میارم خدمتتون

و اومدم بیرون تو پله های ساختمان ایستادم و تا تونستم گریه کردم اصلا برام مهم نبود که کسی منو بببینه اصلا با همون چشمهای قرمز و صورت خیس اومدم تو خیابون و سوار تاکسی شدم به خونه که رسیدم دیدم رضا تو تراس منتظرمه دستشو برام تکون میداد و صداش می اومد که می گفت چرا موبایلت رو جواب نمیدادی نگران شدم منم دستم رو براش تکون دادم گفتم صداش رو نشنیدم ولی شنیدم نمی تونستم جواب بدم چون داشتم گریه میکردم دوست نداشتم اون بفهمه من دارم گریه میکنم آخه اون چه تقصیری داره مگه خودش دوست داشته که اینجوری بشه خب اینم یه جور مریضه

رفتم خونه بهم گفت چرا اینقدر چشمات قرمزن گفتم هیچی به خاطر سرماست باد سرد چشمام رو اذیت میکنه

گفت دکتر چی گفت گفتم هیچی گفت تا آزمایش جدید نیاری نمیشه چیزی بگم

همین دیگه نه کمتر و نه بیشتر چیزه دیگه ای بهش نگفتم

گفتم همین که خودم کلی غصه خوردم و می خورم کافیه

فردا جواب آزمایش مجدد رو می برم دکتر نشونش بدم

ببینم چی میگه

اگه ای یو ای بود که میرم ولی اگه گفت ای وی اف نمیرم محاله

نمیتونم

میترسم

وحشت دارم

بدنم دیگه کشش نداره

این چند روزه حالم خیلی بد بود نمیدونم چم شده بود از 5 شنبه بعد از ظهر یهویی حالم دگرگون شد حالت تهوع شدید طوری که شب از خواب بیدار می شدم و نیم ساعت این حالت تعوع ادامه داشت بعد دوباره می رفتم تو رختخواب و دوباره همون حالتها تا صبح که دیگه نا نداشتم رفتم بیمارستان دکتر می گفت نمیدونم چته

راست میگفت طفلک نمیدونست

ولی خودم می دونستم

ماله فکر زیاده ماله اعصابه

تازه مثلا من جز پوست کلفتا هستم

بازم توکل به تو

پی نوشت:

ساناز عزیز هر وقت می خوام برات کامنت بزارم برام یه پیغام میاد که میگه قبل از ارسال وارد سایت شوید ولی من که عضو سایت نیستم.

غصه:

عزیزم اولا گلم اسمت رو عوض کن غصه چیه خدا بزرگه منو ببین این همه بلا سرم اومده ولی بازم پوستم کلفته اگه می بینی اینجا آه و ناله میکنم خب کاری نمیتونم بکنم اگه اینجا نگم کجا بگم به رضا که نمیشه اینا رو گفت دلش میشکنه مجبورم به شما دوستای عزیز بگم  تورو خدا ببخشید که ناراحتتون میکنم روی ماهت رو از راه دور می بوسم راستی خیییییییلی خوشحالم که اینترنشنال شدم مرسی میشه بگی چی گفت و چطوری اسم وبلاگ منو تو برنامه ش گفت خیلی برام جالبه من معمولا این برنامه رو نگاه میکنم ولی چه حیف شد که اون موقعه ندیدم

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

خدایا

بارها و بارها باهات حرف زدم چه حرف زدم چه حرفهام رو

نوشتم

حالم خوب نیست

یه طوریم

 دوست دارم گریه کنم

دلم گرفته

میدونی آدم از کی ناراحت میشه و بیشتر دلش میگیره و

میشکنه؟

از اونی که خیلی دوستش داره و اصلا انتظارش رو نداره

ناراحتش کنه!

من تو رو خیلی دوست دارم

دوستت دارم چون:

بزرگی

مهربونی

صبوری

بخشنده‌ای

چون خداااایی

ولی منکه این همه خوبی ندارم منکه به اندازه تو صبر ندارم

مهربونی ندارم بزرگی ندارم دلم زود میگیره زود میشکنه تا

اینطوری میشم میام پیش خودت میام با تو حرف میزنم تو

سنگ صبور منی تو که از همه چیزه من خبر داری تو که

همه حرفهای دلم رو میدونی پس کمکم کن

کمکم کن

که بیشتر از این چشم انتظار نباشم

فردا میرم دکتر برای سونو و مشخص شدن روز آی یو آی می خوام

 همراهم باشی می خوام کمکم کنی هم به من هم به اونایی که

چشماشون مثل چشمای من منتظره

منتظره یه هدیه یه معجزه یه امید

قرارمون برای فردا بعد از ظهر با هم میرم دکتر

پی نوشت:

دوستان عزیزی که این وبلاگ رو می خونید برام دعا کنید دعا کنید این دفعه دست پر برگردم

شنبه میام می نویسم دکتر چیااا بهم گفت

دوستتون دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام

خیلی وقته آپ نکردم چرا؟

چون حال و حوصله زیادی نداشتم حالا بازم چرا؟

1) چند روزه دیگه باید برم برای ای یو ای.

2) خونمون رو دوست ندارم!!!

میدونی مامانی از رفتن به مطب دکتر بدم میاد آخه وقتی میرم اونجا محیط یه طوریه یه شکل عجیب و غریبه انگاری دل گیره نمیدونم شایدم من اینجوری می بینم ولی نه باور کن دل گیره این دکتری که من میرم فلوشیب نازایی هستش و اکثر خانمهایی که میان اونجا مشکل دارن حالا یا خودشون یا شوهراشون بهرحال همه برای یه بدست آوردن یک نتیجه میان اونجا و اونم نینی هستش

نگاهاشون پر از سواله. یه عالمه عکس دکتر زده به دیوار که بچه های ای وی اف و ای یو ای هستن نمیدونی بعضی از خانمها چجوری به اون عکسها نگاه میکنن دله آدم آتیش میگیره تازه دربارشون سوال هم می پرسن و هی به هم دیگه نشون میدن میگن ببیند خدا این نی نی رو بعد از 12 سال به مامان و باباش داده منکه وقتی میرم مطب از اول تا آخرش سرم عین این تازه عروسهای خجالتی پایینه اصلا دوست ندارم سوال و جواب بشم چون تا سرت رو میکنی بالا و نگات با نگاهه یکی دیگه گره میخوره ازت می پرسه مشکلت چیه؟؟؟ و باید این چند سال رو براش توضیح بدی.

قراره تو این هفته برم برای سونو و بعدش هم زدن آمپول (مراحلش رو خوب بلدم چون چند ماه پیش همه رو انجام دادم ) بعد بازم سونو و تعیین روز ای یو ای

خدایا شکرت

حالا چرا خونمون رو دوست ندارم

خوده خونه رو دوست دارم داخلش قشنگه ولی کوچه و محلش رو دوست ندارم بابایی میگه چون به اون خونه و محل عادت کرده بودی اینجوری فکر میکنی ولی نه باور کن واقعا دوستش ندارم همش دلم پیش اون خونه قبلیه همش میگم عجب اشتباهی کردم از اونجا اومدم بیرون میتونستم بازم توش بمونم آخه خونه ماله بابا بزرگ بود و بعد از خرید خونه بابا بزرگ بهمون گفت اگه دوست دارین میتونید تو این خونه بمونید و ما میرم تو خونه شما ولی نمیدونم چم شد گفتم نه !

دوست داشتم تو زندگیم یه تغییری بوجود بیاد آخه 8 سال بود تو اون خونه زندگی می کردیم از سال 81 تا همین تقریبا سه ماه پیش همه خاطراتم ماله اون خونه ست از روزی که اومدم اهواز

از روزهای اول ازدواج

 از خاطرهای تلخ و شیرین

 بابا بزرگ بعد از رفتن ما اون خونه رو تغییرش داد یعنی خوشگلترش کرد کابینت هاشو عوض کرد سرامیکش کرد با اینکه خیلی تمیز بود ولی  کلا دستی به سر و روش زد و حسابی خوشگلش کرد چند روزه پیش رفتم توش که ببینم چکارش کرده وقتی وارده حیاط مجتمع شدم انگاری یکی دست گذاشت روی گلوم می خواستم خفه بشم

وارده خونه که شدم تصویر خونه قبلی خودمون اومد جلوی نظرم با اینکه خیلی خوشگلتر شده بود، من خونه روبه شکل همون خونه قبلی می دیدم ایستادم وسطش و یه نگاهی به کل خونه انداختم تو راهروش خودم و بابایی رو می دیدم تو پذیرایی تو اتاق خواب تو آشپزخونه همه و همه جا برای من پر از خاطره بود واقعا چقدر دل کندن از خاطرات سخته ولی بازم خدا رو شکر میکنم که اون خونه فروخته نشد (قصد فروشش رو داشتن آخه) و بابا بزرگ بعد از بازنشست شدنش تصمیم گرفتن برای زندگی بیان اونجا حالا من میتونم مرتب برم اونجا و خونه ای رو که برام پر از خاطره ست رو ببینم

مامانی امیدوارم این دفعه به لطف و یاری خدا تو بیای پیشمون من توکلم به خداست و میگم تا اون نخواد هییییییییچ اتفاقی نمی افته ولی بابایی خیلی استرس داره چیزی نمیگه هاااااااا ولی اینو از حرکتاش از شب بیداری هاش از آه گفتناش می تونم بفهمم از ای یو ای هم هیچی بهش نگفتم، گفتم ولش کن تا روزی که قراره برم مطب خیلی عادی آماده میشم و میگم دارم میرم دکتر همین.

خلاصه میخوام کلی خونسرد باشم و عادی رفتاد کنم میدونی هر بار نتیجه منفی برای اون یعنی نابود شدن .

خدایا بازم به امید تو

پی نوشت:

ساناز عزیز سلام

خلی خوشحالم که بازم به وبم سر میزنی اون رازی رو که گفتی چیه؟ اگه وب داری آدرسش رو برام بزار ولی اگه بلاگفاست من نمی تونم کامنت بزارم به اون آدرسی هم که دادی (کلوب) نتونستم وارد بشم

از دوستان بلاگفایی بازم معذرت میخوام که نمی تونم براشون کامنت بزارم و بابت کامنت هاشون تشکر کنم همچنین از علی و ونوس عزیز وبتون رو مرتب می خونم ولی نمی تونم کامنت بزارم

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin