برای قندکم

منتظر قندکی هستم

بعضی وقتا دوست دارم برم بالا اینقدر بالا که به یه دریچه، یه پنجره، برسم

پنجره رو باز کنم و اون طرف یه صورت مهربون و خندون ببینم و جواب تمام چراهام رو ازش بگیرم

با اینکه خیییییلی صبر کردم و خیلی درد کشیدم و خیلی امتحانم کردی،

ولی بازم دوستت دارم خدا و به تو توکل میکنم

 

نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلاااااااام و بازم سلام

بفرما صبحانه نیشخند دارم کلوچه با چای میخورم

هههههههههههههیییییییییییییی اون هفته اینقدر دلم گرفته بود که خدا میدونه و بس

همش دلم می خواست بشینم و زار زار گریه کنم ولی از اونجایی که مامانت از این خصلتها نداره و کلا زیاد از گریه و غصه خوردن و چهره غمگین خوشش نمیاد به روی مبارکم نیاوردم که دلم گرفته اینقدر به روی مبارکم نیاوردم تا غصه ه ول کرد و رفت گفت ای بابا این دیگه کیه  خنده چکار کنم دیگه اگه بخوام همش غصه بخورم که دیونه میشم منم که دوست ندارم ولی گاهی خیلی دلم میگیره منتها خودم به خودم کمک میکنم که از این حالت بیرون بیام دوست ندارم بابایی منو با چهره غمگین ببینه خودمم کلا دختر شادی هستم و زیاد با غم و غصه میونه ی خوبی ندارم ولی خب گاهی تو زندگی آدم اتفاقهای می افته که نمیشه از کنارشون به راحتی گذشت

یکی شون همین علت ناراحتی من تو اون هفته :

یادته به بابایی دارو میدادم بخوره همون گرده درخت خرما نمیدونم چی شد که بابایی دیگه نخوردش منم 1 الی 2 بار بهش گفتم دارو رو بخور گفت بی خیال میدونم فایده نداره و اینطوری شد که دیگه نخورد منم گفتم ولش کنم منکه میخوام ماه دیگه می خوام برم  ای یو ای پس برای چی بهش گیر بدم و بخواد بخوره؟

ولی نمی دونم چم شد که یواشکی به بابایی دارو رو دادم خجالت بابایی عادت داره صبحها 1 لیوان شیر داغ بخوره منم یه روز که شیر رو براش گرم کردم 1 قاشق از اون دارو که با عسل قاطیش کرده بودم ریختم تو شیرش بعد که بابایی خورد گفت مرررررررررررررریم تو شیرم از دارو ریختی  گفتم بللللللللله ریختم متوجه شدی؟    گفت نکن خانومم نکن این کارو!  پارچه ای که سیاهه هر چی بشوریش سفید نمیشه!!!!  این بود که من کله سحری دلم گرفت و تا چند رو تو فکر اون حرف بابایی بودم و دلم براش کبببببببببببباب شد

البته من به شوخی بهش گفتم که چرا تو این دوره و زمونه این ضرب المثلها هم میتونه تغییر کنه مثلا همین پارچه سیاهه که گفتی با مایع سفید کننده تاژ سفید میشه نیشخند

ولی بابایی گفت خیلی خوب حالا می بینیم سفید میشه یا نمیشه

معلومه که حسسسسسسسابی نا امیده و دلش گرفته  دل شکسته  ناراحت گریه 

توکل به تو

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

بعضی وقتا از بعضی چیزها و بعضی آدما شاخ در میارم

دیشب یکی از دوستای قدیمیم بهت تل زد و گفت که خاله ش (2 تا دختر داره) و خواهرش (1 دختر داره) باردار هستن یکیشون 8 ماهه و یکیشون 6 ماهه و هردو  رفتن سونو و بچه شون دوباره دختره

بعد هر دو نشستن و هییییییی گریه کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می دونی چیه موندم تو کاره خدا

قربون خدا برم آخه چرا واقعا چرا ؟؟ به یکی بچه میدی بعد به جای تشکر میشینه گریه میکنه که چرا دختر دادی چرا پسر ندادی !!!

بعد یکی مثل من که در آرزوی بچه هستم حالا چه دختر چه پسر اصلا دختر 3 قلو دختر مگه چیه بچه نمی دی؟؟؟؟؟؟؟

میدونی چیه اونا نمیدونم بچه نداشتن چقدر سخته

اونا نمیدونن هر ماه انتظار و آخرشم هیچ شدن چقدر سخته

اونا نمیدونن هر دفعه سراغ یه دکتر رفتن و نتیجه نگرفتن یعنی چی

اونا چه میدونن اصلا بچه یعنی چی اگه می دونستن که به خاطر دختر دار شدن گریه نمیکردن

مگه دختر چشه خیییییییییلی هم قشنگه خییییییییییلی هم شیرینه دختر شد خب شد

من یکی که اگه روزی روزگاری خدا بهم بچه بده و دختر نده فکر کنم سکته کنم از ناراحتی

دختر خیلی دوست دارم آخه

آخه چرا تو این دوره و زمونه عجیب و غریب که یا زوجها بچه دار نمیشن یا میشن و سقط میشه یا هزارتا مسئله دیگه

اون وقت کسی خدا بهش بچه سالم میده بعد میشینه گریه میکنه اینم عوض تشکر

ای خدا

چی بگم بعضی وقتا می مونم تو کار و حکمتت

دیشب که دوستم داشت اینا رو برام می گفت به جای اینکه به حرفهاش گوش کنم داشتم فکر میکردم

پیش خودم فکر میکردم خب خدا اونا که پسر دوست داشتن بهشون میدادی در عوض یکی از اون دخترا رو میدادی به من میدونی من با وجود یه بچه چقدر زندگیم شیرینتر میشه

به بابا رضا هم گفتم که دوستم چی گفته

بعد اون یه آهییییییییییی کشید و گفت مردم عجب مستن

راست میگه واقعا مستن وگرنه به خاطر دختر دار شدن نمی نشستن گریه و زاری راه بندازن

خدایا بازم توکل به تو

ولی یه کمی هوامون روداشته باش

وای چقدر دلم پر بود نیشخند

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

سلااااااااااام

یه سلااااااااام خوشمل خوشمل به قندکم

خدمت قندک خودم بگم کههههه ما دیشب رفته بودیم تولد   تولد آیین پسمل عمه  خوب بود خوش گذشت خوردم و گفتم و خندیدم ولی نرقصیدم  چون من خیلی خسته بودم از کار رفته بودم خونه و تو خونه چنتا کار داشتم تا کارها رو انجام دادم و آماده شدیم برای تولد کلی طول کشید و منم حسابی خسته شدم وقتی رفتیم تولد، عمه بهم گفت مریم بیا این بادکنک رو باد کن گفتم واااااااااااااای نه نمیتونم اگه بادش کنم مطمئن باش که این وسط از سرگیجه ولو میشم نمیدونم چرا تا خسته میشم یا غذا می خورم بخصوص نهار سرم گیج ولیج میره  نکنه قند یا چربی دارم  نمیدونم ولاه ولی باید در اسرع وقت برم چک کنم آخه قند تو فامیلی ما ارثیه  ولی چربی نه تازه من که چاق نیستم ولی فکر نکنم چربی به چاقی یا لاغری کاری داشته باشه

حتما پیگیرش میشم دیگه تنبلی بسه اول میرم سراغ آزمایش قند بعد هم چربی

آهااااا یه چیزی درباره آیین می خواستم بگم که از بس حرف زدم یادم رفت الان میگم

مامان آیین یعنی عمه تو دیشب بهم گفت مریم معلم آیین تو مدرسه (کلاس اول) به شاگرداش گفته بود که تو دلتون برای هر کی دوست دارین دعا کنید چون شماها بچه هستین و از این جور حرفهای خدا دعاتون رو مستجاب میکنه

بعد نمیدونم چی میشه که از آیین می پرسه تو برای کی دعا کردی؟ آیین هم میگه برای زنداییم (یعنی من) دعا کردم خدا بهش یه نی نی بده   (ولی اینطوری اخمو نباشه) گرررررررررریه صحنه گریه دار میشود  بعد بهش میگه مگه بچه ندارن میگه نه خانوم معلم ندارن دایی و زنداییم گناه دارن بچه دوست دارن ولی نمی دونم چرا نی نی دار نمیشن (می بینید بچه ها این دوره وزمونه رو).

خدایا راضیم به رضای تو حداقل به خاطر آیین هم که شده بهمون نی نی بده  نزار دلش بشکنه

راستی اسباب کشی هم تماااااااااااااااااام آخیییییییییش راحت شدم چقدر سخت بود

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin