برای قندکم

منتظر قندکی هستم

سلام دوستان عزیز و مهربونم

این آخرین مطلب ی هست که تو وب قندک می نویسم

دیگه هیچ وقت اینجا آپ نخواهد شد

این بار هم نشد!!!!!!

عمل تخمک کشی رو انجام دادم سخت بود

درد داشتم خیلی زیاد 10 تا تخمک داشتم دکتر گفت با اینکه آمپولات خیلی کم بودن ولی خیلی خوب جواب دادن

دوشنبه عمل انتقال انجام شد

5 جنین تشکیل شده بود یکی شون کیفیت نداشت

4 تا دیگه رو انتقال دادن و من 14 روز استراحت مطلق بودم

ولی از روزه 10 لکه بینی پیدا کردم

آز دادم بتا 2 بود!!!!!!!! یعنی منفی

خدا رو شکر میکنم که حداقل شکمم اب نیاورد خیلی از این مورد می ترسیدم خیلی زیاد

بعد از انتقال دکتر گفت تا 5 شنبه خطر اب آوردن تهدیدت میکنه روزه 4 شنبه حالم بد شد خیلی بد

دقیقا حالتهای 3 سال پیش رو داشتم

نمی دونید چقدر ترسیده بودم سرم به شدت گیج می رفت توانایی ایستادن رو نداشتم دستم و پا بی حس می شدن با حالت تهوع شدید

به دکتر تل زدم همه چی رو بهش گفتم

گفت اگه تا فردا خوب نشدی بیا بیمارستان

چون ممکنه این حالتهایی که میگی به خاطر عوارض آمپولها باشه

خدا رو شکر که بهتر شدم

البته بعد از تزریق 5 سرم آلبومین و از کابوسی که می ترسیدم رها یافتم

ولی دیگه نمی خوام این راه رو برم

هرگز

یا حق

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام به همه دوستان مهربون و دوست داشتنی خودم

مرسی عزیزانم

مرسی از لطفتون و اینکه نگران من هستین

خیلی وقته آپ نکردم چون مرتب می رفتم دکتر انگاری دل و دماغ نداشتم، گذاشته بودم با یه عالمه خبر بیام پیشتون

الان کلی خبر دارم

دکتر منو مرتب سونو میکنه تقریبا هفته ی 2 بار و امپول خیلی کم بهم میده یعنی هر بار که میرم سونو 2 الی 3 تا آمپول میده تا سونوی بعدی تمام شدن

و بعد از اینکه سونوی جدید میشم دوباره آمپول میده و ..... این کار و برای این انجام میده که یه بار شکمم آب آورده

و جز بیمارهای خاصش هستم

برای همین مثل بقیه بیمارها باهام برخورد نمیکنه که مثلا یه جا بگه برو این 20 تا آمپول رو بزن خلاصه خیلی چک م میکنه

آمپولا زیر جلدی هستن و خودم تزریق میکنم از تزریقشون بدم میاد یه حس ه بدی بهم میدن احساس میکنم معتاد هستم نیشخند ولی مجبورم خودم این کارو انجام بدم چون امپولها صبح باید تزریق بشن و منم صبح تا بعد از ظهر اداره هستم نمی تونم هر روز اجازه بگیرم و برم بیمارستان  تا الانشم کلی باهام همکاری کردن.

امروز هم سونو داشتم

سونوی آخر!

شنبه ساعت 12 ظهر عمل میشم

همونی عملی که از بعدش می ترسم همون عملی که 3 سال پیش شدم و دردش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم

عمل تخمک برداری

بعداز عمل باید منتظر جواب باشیم

لقاح

اینکه ببینم چطوری بودن و اینکه آیا خوب بودن و آیا برای انتقال مناسب هستن یا نه

اگه مناسب بودن فکر میکنم 3 شنبه یا 4 شنبه عمل انتقال رو انجام بدن و من برای 2 هفته استراحت مطلق میشم

تا جواب رو بگیرم

اگه + بود که مرخصی استعلاجی میگیرم و بازم استراحت

ولی اگه _ بود میام سرکار و در خدمت همه هستیم

توکل به خدا

امیدوارم اونی رو برام رقم بزنه که می خوام

اون چیزی رو که تو دلم هست

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام به دوستای عزیزم

ممنونم

از همتون که به من لطف دارین

روی ماهتون رو می بوسم

دیشب قرار بود برم تهران بلیط هم گرفته بودم قرار بود من با مامان رضا بریم

ولی صبح دیروز یه ویزیت شدم پیش یکی از دکترهای خوب اهواز به اسم نازنین مهرداد تعریفش رو زیاد شنیده بودم و شنیده بودم که می تونه کاری کنه که شکمم آب نیاره دیروز ساعت 12 نوبت داشتم رفتم

دکتره خیلی مهربون و با حوصله ای بود همینطور پرستارهایی که اونجا بودن

بهش گفتم که شکمم آب آورده گفت یه آزمایش جدید هست که مخصوص کسانی مثل شما هستن

این آز رو برات می نویسم ببینم جوابش چیه (امروز صبح رفتم آز دادم جوابش 15/8/ آماده میشه)

می تونم داروها رو با دوز بسیار پایین بهت بدم و روزی یکی بیشتر استفاده نکنی (بصورت طبیعی باید روزی 3 تا باشه) و یه داروی جدید اومده که اون برای شما عالیه

گفت تا جایی که می تونه کمکم میکنه که شکمم آب نیاره

برای همین منم دیروز بعد از ظهر رفتم و بلیط ها رو کنسل کردم دیگه تهران نمی رم

همین اهواز ادامه میدم

تا خدا چی بخواد

ولی نمیدونم چرا خوشحال نیستم یه چیزی ته دلم هست که نمی تونم بیانش کنم

بعضی وقتا به گذشته ها فکر میکنن به اون همه دردی که کشیدم درسته که باید فراموش کنم و به فکر آینده باشم ولی دست خودم نیست تا پام به مطب دکتر باز میشه این احساس خفگی و بغض میاد سراغم

دوست دارم از همه چی فرار کنم

حتی از قندک

دوست دارم برای خودم زندگی کنم ولی وقتی به اطرافم نگاه میکنم و می بینم خیلی ها منتظره حرکت من هستن که به آرزوشون برسن نمی تونم کوتاهی کنم

تا حالا براتون اتفاق افتاده که به خاطر خیلی از مسائل یا به خاطر افرادی که تو زندگی تا حدودی نقش دارن،از خود گذشتگی بکنید؟

حتما شده

منم به خاطره همون افراده که می خوام برم سراغ قندک وگرنه راستش رو بگم خیلی وقته که دوست ندارم برم دکتر دوست دارم دیگه دکتر نرم و بزارم هر وقت خدا خودش خواست بهمون بده خسته شدم از دکتر رفتن و مراحل تکراری و طی کردن از استرساش بدم میاد ذره ذره وجودم رو از درون نابود میکنه

همش استرس و اضطراب یادم نمی ره اون 3 دفعه قبلی رو با چه امیدی پیش رفتم و آخرش با اشک و بستری شدن تمام شد.

میدونم که ممکنه اون اتفاقها برام پیش نیاد و این دفعه بر خلاف دفعه های قبل باشه ولی این چیزی ه که درونم شکل گرفته و همیشه با هامه بخصوص تو مطب دکترا که پا می زارم

نمی دونم عزیزانم چی بگم

خودم رو سپردم دست تقدیر و روزگار

ببینم چی برام رقم زده

89/8/24بازم نوبت دارم پیش دکتر مهرداد ساعت 8 صبح برای سونو و این جور کارها یعنی پیش به سوی میکرو اینجکشن

این کلمه چقدر برام آشناست !!!!! و چقدر غریب

سال 87 وقتی رفتم برای این کار چقدر خوشحال بودم ولی دریغ از اینکه چی انتظارم رو میکشه

بازم دارم میرم سراغش این دفعه به خواست خودم نیست به ظاهر لبخند می زنم و با پاهای خودم میرم

ولی دلم همراهم نیست اونو به زور با خودم می برم 

8/24که بر دکتر بهم داروها رو میده

داروهایی که باید منتظره عکس العملشون بود

یعنی این داروهای جدید می تونن به من کمک کنن

دکتر گفت تا اونجایی که می تونه کمکم میکنه ولی تضمین نمیکنه

خب حق داره هیچ دکتری تضمین نمیکنه تازه یه رضایت نامه هم بهم داد  که امضاء ش بکنم

ترسو نیستم ولی از درد آب آوردن شکم وحشت دارم چون دردش علاوه بر اینکه جمسی ه ، روحی هم هست

ببیند چند ساله از این ماجرا می گذره و من هنوز فراموش نکردم

خدا بزرگه

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام دوستان و قندک

دیروز بعد از ظهر رفتم و این عکس رنگی دردناک رو گرفتم

ساعت ۴:٣٠ نوبت داشتم ولی چون باید قبلش می رفتم دارو های مربوطه رو می گرفتم ساعت ۵ رسیدم

از ساعت ۵ تا ٧:٣٠ هم تو نوبت بودم دیگه داشت خوابم می برد کم کم

٣ بار هم رفتم به خانم منشی گفتم بابا خانم جون پس چی شدددددددد

هی میگفت بله عزیزممممممممم الان دکتر رو صدا میکنم

این صدا کردن ۵/٢ ساعت طول کشید

تا دکی اومد و منو صدا کردن و رفتم برای عکس گرفتن

دستام یخ کرده بودن چون یه بار گرفته بودم و می دونستم چجوریه لباس مخصوص پوشیدم و آماده شدم آقای دکتر تشریف آوردن خیلی مهربون و خوش رو بود همش باهام حرف می زد که درد رو احساس نکنم

خلاصه گرفتن عکس شروع شد

درد داشت

می دونستم

ولی به خاطر دکتر مهربون و اون خانم پرستاری که کنارم ایستاده بود خیلی راحت بودم و متوجه گذره زمان نشدم

پرستاره مهربون دستم رو گرفته بود و میگفت چیزی نیست تمام شد الان تمام میشه فقط ۵ دقیقه صبر کن دکتر کارش خیلی خوبه و سریع انجام میده فقط شما ٣ بار عمیق نفس بکش تا ما بتونیم عکس بگیریم و هر وقت گفتیم نفست رو حبس کن

منم همه این کارهایی رو که گفتن انجام دادم و بالاخره تمام شد

جواب عکس رو ١٠ دقیقه بعد بهم دادن

سالم بود

مشکلی نداشت هیچ مشکلی

خدا رو شکر

ماه دیگه باید برم تهران

احتمالا ١٠ یا ١٢ روزش رو دقیقا نمی دونم

ولی همین حدوداست

برم ببینم دکی چی میگه بالاخره شکمم با من می خواد چکار کنه

آب میاره یا نمیاره

بووووووووووووووووس برای دوستان گلم

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام دوستان عزیزم

رفتم دکی

دل تو دلم نبود ببینم چی بهم میگه از چهرم می شد تشخیص داد که چقدر استرس دارم

نوبت من شد رفتم پیش دکی بهش گفتم خانم دکتر من یه بار ای وی اف کردم و شکمم آب آورده ممکنه دوباره این اتفاق برام بیفته

خانم دکتر بدون اینکه بهم نگاه کنه همینطوری که سرش پایین بود گفت بللللللللللللللله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!گریه 

گفتم دکتر یعنی چی گفت یعنی اینکه من تضمین نمی کنم که شکمت آب نیاره

گفتم آخه خیییییییییییلی درد داره تخلیه آب شکم نه بیهوش میکنن نه بی حس

گفت میدونم ولی چاره ای نیست راهش فقط همینه

گفتم خانم دکتر اینکه من از اهواز اومدم تهران یکی از دلایلم فقط به خاطر این بوده که بهم گفتن دکترا اینجا چون بهترن یه کاری میکنن که شکمم آب نیاره گفت نه اینطوری نیست شما به این آمپولا حساسیت داری من تضمین نمیکنم ممکنه آب بیاره و ممکنه شانس باهات یاری کنه و نیاره

به هر حال من برات آزمایش می نویسم + عکس رنگی اینا رو انجام بده ماه دیگه بیا ببینم جواب آزمایشت چی بوده اون موقعه جواب قطعی رو بهت میدم

اینم از شانس منه بیچاره از چیزی که وحشت دارم احتمال داره به سرم بیاد

تا ماه دیگه ببینم چی میشه

به رضا نگفتم که دکتر گفته احتمال داره شکمت آب بیاره

چون اگه می گفتم زندگی رو به کام من و خودش زهر می کرد

حالا هی می خواست بشینه غصه بخوره هی آه بکشه هی خدا خدا کنه

برای همین گفتم ولش کن تا 100 درصد مشخص نشده برای چی بهش بگم

اینم از این

پی نوشت: تو مطب بغض کردم طوری که گلو درد گرفتم و دیگه تو ماشین ترکید اشک ریختم تا سبک بشم وگرنه غم باد میکردم از اینکه چرا من باید اینطوری بشم از اینکه اگه دکتر ماه دیگه گفت که 100درصد شکمت آب میاره

از اینکه جواب بقیه رو چی بدم از اینکه چه تصمیمی بگیرم

یا باید به رضا بگم نههههههه یا باید این موضوع رو قبول کنم و برم به سمت کابوسی که تمام وجودم رو گرفته که هر دو سختن

دل شکستن سخته

تحمل درد سخته

و از همه بدتر اینکه فکر کنن خودخواهی از همه بدتر اینکه فکر کنن فقط به فکر خودت هستی و به کسی دیگه فکر نمیکنی!!!

من یه بار عکس رنگی گرفتم خانمها می دونید که چقدر درد داره ولی دکتر گفت چون تاریخش ماله چند ساله پیشه قبول نیست از اوللللل!!!!!!!!!!!!!!!

ای خدا

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام به دوستان عزیزم

خوبین،نماز و روزه هاتون قبول و عیدتون هم مبارک ماه رمضان چطوری بودین

شاد یا بی حال

من هم بی حال هم شاد

از جواب دکی بهتون بگم رضا رفت دکتر 6 شهریور نوبت داشت اینکه دیر آپ کردم و نیومدم همون موقعه خبر بدم چند دلیل داشت

1-  ناراحت بودم چون از جواب دکی خوشحال نشدم

2-  پرشین بلاگ یاری نمیکرد و نت هم کند بود

خب از رضا و دکی بگم براتون

رضا رفت دکتر

آزمایش داد دکتر گفت خیلی بهتر شدی ولی هنوز تا خوب شدن خیلی راه داری

و باید میکرو کنی!!!!!!!!! چیزی که من دوست ندارم و همیشه ازش می ترسیدم و فرار میکردم

آخرش از چیزی که می ترسیدم به سرم اومد

باورتون نمیشه از دنیا و زندگی کردن سیر شدم

اصلا اگه به خودم باشه می گم بچه نمی خوام ولی نمیشه

من که فقط برای خودم زندگی نمی کنم

اشک پدر و مادر رضا دل هر کسی رو می لرزونه

از خدا می ترسم وگرنه هیچ وقت حاضر به این کار نمی شدم چرا من باید کاری رو انجام بدم که ازش متنفرم

ازش خاطره وحشتناکی دارم

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا مجبورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی دلم می خواد یکی جواب این همه چرای منو بده

می دونم که بهم میگن اگه سختی داره در عوض به آروزت می رسی ولی هیچکس جای من نیست

هیچکس نمی تونه تصور کنه که من چقدر از این کار بدم میاد و متنفرم

من دوست دارم زندگی کنم

دوست دارم راحت زندگی کنم

3 بار این راه و رفتم و بی نتیجه بود

دیگه بس نیست

بازم باید ادامه بدم ؟؟؟؟!!!

به رضا می گم نمی خوام ولی گوش نمیکنه میگه این تنها راهمونه میگه به خاطر من

به خاطر پدر و مادرم به خاطر اونا

تا کی باید به خاطر این و اون زندگی کنم

دلم بد جوری گرفته ست دوست دارم این کابوس تمام بشه

دوست دارم یه روز صبح که از خواب بیدار میشم همش یه خواب باشه و واقعیت نداشته باشه

ولی افسوس که واقعیت همینه و من باید تسلیم بشم

بخدا خودخواه نیستم بخدا مغرور نیستم بخدا بچه دوست دارم ولی نه اینطوری

می دونم که هیچ کسی دوست نداره کاری رو به اجبار انجام بده

به رضا میگم صبر کنیم تا بالا خره یه روزی همه چی درست میشه

صبر کنیم تا چند دوره دیگه دارو مصرف کنی شاید خوب شدی

ولی بازم گوش نمیکنه

هیچ کس منو درک نمیکنه دوباره باید برم میکرو دوباره تجدید خاطره 2 ساله پیش

دوباره اون دردها خدایااااااااااااا چطوری تحمل کنم احساس میکنم که یه طناب دوره گردنم محکم بسته شده احساس خفگی میکنم

چه شبهایی که یواشکی زیره پتو گریه کردم

ولی بازم کسی نبود که بگه برای چی گریه میکنی

همه بهم میگن درک کن

رضا رو درک کن

مامان و باباش گناه دارن اونا رو درک کن

1 دونه پسره درکشون کن

پس کی منو درک میکنه مگه من انسان نیستم

مگه من احساس ندارم

چرا رضا صبر نمی کنه چرا می خواد منو به کاری که ازش می ترسم مجبور کنه

بچه دار شدن به چه قیمتی آخه

دکترها میگن دوز داروها تو میاریم پایین که شکمت آب نیاره

اگه آورد چی

یعنی دوباره من باید اون درد وحشتناک رو تحمل کنم وقتی خودم رو تو اون حال نزار تجسم میکنم دیونه میشم

ببخشید خیلی نالیدم

دلم پره به کی اینا رو بگم به کی

به رضا که نمیشه گفت به خانوادم هم نمی تونم بگم ناراحت میشن پس به کی بگم

مجبورم اینجا بگم

منو ببخشید اگه ناراحتتون کردم

دوستت دارم

برام دعا کنید

یکشنبه نوبت دارم باید برم سونو بشم و کلی آزمایش دیگه بعدش بهم میگه کی بیام برای میکرو  

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

اومدم فقط درگذشت محمد نوری رو تسلیت بگم

خیییییییییییییییییییلی ناراحتم

خیییییییییییییییییییییلی دوستش داشتم

عاشق آهنگ جان مریم ش بودم

روحش شاد

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام به دوستان گلم

از همه تون معذرت می خوام بخدا قصدم منتظره گذاشتن هیچکس نیست

اگه می بینید آپ نمیکنم بیشتر به خاطره اینه که نمی خوام به قندکی فکر کنم اینطوری برام بهتره درسته که باید یه خبری از خودم میدادم ولی چند بار اومدم وبم رو آپ کنم ولی نتونستم و دستم به تایپ نرفت

رضا داره داروهایی رو که دکتر براش نوشته می خوره یکی صبح یکی شب (ال کرانتین) یه قرص هم میخوره که چند نوع ویتامین داره

نوبت گرفته برای ۶ شهریور که دوباره بره تهران باید آزمایش بده ببینه تو این ٣ ماهی که دارو خورده بهتر شده یا نه

اگه بهتر شده بود فکر کنم دوباره یه دوره ی دیگه دارو بهش بده ولی اگه تغییر نکرده بود که منه بیچاره باید برم برای میکرو

این فکر خیلی عذابم میده همتون میدونید که من چقدر از این کار بیزارم همین فکر باعث شده که من سمت وبلاگم نیام همش می ترسم

رضا گفته میرم یه دکتر که بهمون تضمین بده که شکمت آب نیاره ولی مگه اونا خدا هستن که بخوان به من تضمین این کارو بدن

و در ضمن اگه تضمین ندن چی؟؟؟؟؟ یعنی من به خاطر قندک باید دوباره اون درد رو تحمل کنم این محاله!! نمی تونم !!! 

نمی دونم رضا چش شده در حاله مصرف دارو هستش و مدارم دردهای مختلفی میان سراغش درد از کلیه ش شروع میشد تا  زیره دلش تیره میکشه آزمایشهای مختلفی هم داده حتی سونو کلیه داده ولی همه چی سالمه

خودش که میگه عوارض این داروهاست و حسسسسسسسسسابی اعصابش بهم ریخته شده چون از یکی از دوستاش شنیده که این داروها به بعضی ها جواب نمیدن که هیچ اوضاعشون رو هم بدتر میکنه

برای همین خیلی نگرانه منم با نگرانیش کلافه کرده هر چی هم باهاش صحبت میکن فایده نداره که نداره میگه می ترسم برای همیشه اینطوری بمونم

خدا میدونه که دیگه باید چکار کنیم

اون از داروهای و عوارضشون میترسه و من از ای وی اف و کابوس آب آوردن شکم

خدا بزرگه فعلا که داره داروهاشو مصرف میکنه و قراره ماه دیگه بره پیش دکترش پویان

برای این بود که آپ نمیکردم چون مطلب جالبی نداشتم گفتم بیام آپ کنم شما دوستای عزیز و مهربونم ناراحت میشن

ولی دیدم خیلی ها ازم خواسته بودن برای همین اومدم

دوستتون دارم و محتاج دعاهاتون هستم

از خدا بخواین که فقط کمکم کنه نه برای قندک بلکه برای خودم

 

نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام دوستای عزیزم خوبین؟

 

دلم براتون خیییییییییلی تنگ شده بود

از دوستانی که روز مادر رو بهم تبریک گفتن خییییییییییییییییلی خیییییییییییلی ممنونم و همینطور معذرت میخوام که نتونستم محبتشون رو جبران کنم الان میگم خجالت روزتون مبارکککککککککککک نیشخند

خب از ماجرای خودمون بگم براتون

رضا رفت تهران دکتر

دکتر پویان

تعریفش رو زیاد شنیده بودیم یهویی نمی دونم چش شده که گفت من می خوام برم تهران دکتر منم گفتم خب برو زبان

اونم رفت

اونجا کلی آزمایش + خون+ سونو و ...... انجام داد و جوابش این گونه بید

شما از لحاظ تحرکی هییییییییییییییییییییچ مشکلی ندارین!!! (تو این سالها همش می گفتن مشکلتون فقط همینه)

تعداد+ رنگ+صدا (نمی دونستم صدا هم دارن نیشخند) همه چی خوب بود

تنها چیزی که مشکل داشت و مثل اینکه جدی هم هست شکلشونه

دکتر گفت باید تا شهریور دارو بخوری (کرانتین فکر کنم اسمشه) بعد دوباره شهریور بیا ببین چه شکلی شدن هنوز زشتن قهقهه یا خوشگل شدن

اگه زشتن که دوباره دارو میده اگه خوشگل شدن که هیچی دیگه میگه برو به سلامت

خلاصه دوستان منتظریم تا شهریور ببینم خدا چی میخواد

پی نوشت:

دوست عزیزی به نام ستاره ازم پرسیده بود که فوستیمن رو یکی صبح یکی شب استفاده میکردم؟

قبل از هر چیزی باید بگم که ببخشید که دیر جواب دادم

نه عزیزم من روزی 1 بار آمپول میزدم ولی همون یه بار رو دوتاآمپول با هم می زدم

بعد از ظهر به بعد از ظهر دوتا آمپول رو با هم یکی میکرد خانم پرستار برام و منم نوش جان میکردم امیدوارم شما موفق باشین و به نتیجه برسین  آمممممممممممین

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

سلام به همه دوستان گل و عزیزم

خیلی وقته آپ نکردم میدونم

کارهای اداری خییییییییییلی زیاد شدن و تازه

 نمی دونستم بیام و چی بگم هیچ اتفاق تازه ای برای زندگیمون نیفتاده

زندگیمون روی یه روال خیلی معمولی داره مسیرش رو طی میکنه هنوز منتظر خواهر رضا هستیم که آزمایشها رو برامون بفرسته اونم چون درگیر یه سری کارها بود وقت نمیکرد این کارو انجام بده

ولی قراره ظرف امروز و فردا آزمایشها رو فکس کنه

به محضی که فکس کنه انجامشون میدیم و جوابشون رو می فرسیتم براشون

تا خدا چی بخواد

ولی اگه گفتن ای وی اف من زیره بار نمیرم!!! تو یکی از آپ هام نوشته بودم که می خوام برم ای وی اف ولی پشیمون شدم هر چی با خودم فکر کردم و کلنجار رفتم دیدم نمی تونم برام از یه کابوس هم ترسناکتره حتی وقتی داشتم فکرش رو میکردم اشکم در اومد و احساس بدبختی بهم دست داد

برای همین با رضا صحبت کردم و بهش گفتم که از من هیچوقت نخواد که ای وی اف کنم

اونم اولش قبول نکرد ولی دید چاره ای نداره برای همین تسلیم شد و گفت اگه تنهاراهش این باشه چی اون وقت میخوای چکار کنی

گفتم هیچی به زندگی ادامه میدیم من بچه ای که با این همه درد و رنج باشه رو نمی خوام بچه ای که شاید به خاطرش جونم در معرض خطر باشه رو نمی خوام

خلاصه دوستان

من خوبم

خیلی خوب اینو جدی میگم

زندگی با قندک یا بدون قندک می گذره

خب همه زندگی ها خوبی و بدی دارن ماله ما هم اینطوریه دیگه

کاریش نمیشه کرد باید ببینیم خدا چی میخواد

و سرنوشتمون چیه

راضیم به رضای او

دوستتون دارم

و بازم معذرت که نگرانتون کردم و دیر آپ کردم شاید آپ بعدی هم خیلی طول بکشه

و بابت کامنت های خوشگلتون ممنون

می بوسمتون

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


Design By : Night Skin